class302

فریاد کشیدی که: بیا ، گفتم تا

برگردی از این راه جنون، گفتم با

دریا و نسیم و چمن و جنگل و دشت

برگردم باز هم تو و زلفت را

 

نهم مهر نود و سه

ترجیحن زلف مشکی:)

|شنبه نوزدهم مهر 1393| 17:11|milad|

وسط جمع نشستم آهنگ یه حلقه ی طلاعی معین رو پلی کردم و صدا تا ته

اینجا مشخص میشه مه بیوریتم زندگیم کاملا تابع سینوسیه

اینا به کنار این اینستاگرام رو گرفتار شدیم صب تا شب مراقب باشیم سوتی ازمون نگیرن:)))))))

فیلم چ رو دیدم و کلی راجع بهش نقد دارم وقت مناسب تری

|جمعه چهارم مهر 1393| 21:49|milad|

این که چقد کلافه م خودم میفهمم

این که چقد بی حوصله م خودم میدونم

این که متنفرم از چیزی و میرم سمتش

این که معلوم نیست چه خبره

این که فقط باید برم برم برم ، باد میبرد

حوصله حرف زدن ندارم دیگه ، با هیچکس هیچکس

با خودم فکر میکنم میگم فقط یک نفر رو دوس داشته باش که باهاش حرف بزنی به هیچکس رازی نمیشم هیچکس حتی کسایی که فکر نمیکردم ازشون ناامید شم ولی خب

باید برگردم

باید برگردم به غارم و درشو ببندم و پشت کنم به همه دنیا

دوس دارم وقتم بیشتر بشه که کتاب بخونم کتابایی که انبار شدن واسه خوندن فیلم ببینم 200 گیگ فیلمی که رو هاردم واسه روزایی مثل الان ذخیره کردم

متنفرم از وایبر،واتساپ،هرچی مسنجر گوهه هرچه شبکه اجتماعی گوه تر که کاش نبودن

وقتی حواست نباشه و پیام عمومی بفرستی بعد لعنت میفرستی به خودت و فصلی که دوسش نداری زمستان رو بیشتر دوس داری

اینا مهم نیست یه درد عمیق تر یه درد عمیق تر یه درد عمیق تر ریشه هام رو میخوام قوی تر کنم

کاش نصف دوستت دارم ها میشد درکت میکنم و جواب بشنوی من بیشتر

درک کردن از دوست داشتن برتره هرکی میخواد هرچی بگه

درک میکنم تمام دغدغه هاتو ، این جمله میتونه دل من رو قرص کنه شاید بیشتر از هر دوستت دارمی

شاید ستون بعدی رو تو هفته نامه راجع به این نوشتم

درک کردن از عشق برتر است

وقتی درک کنی هیچوقت مشکلی پیش نمیاد مگه این همه دوستت دارم کمه؟ مگه نمیگن تا ته عمر؟ پس کو

|پنجشنبه سوم مهر 1393| 2:0|milad|

یعنی عزت نفس اونی که توی توالت عمومی شمارشو مینویسه از بعضیا بیشتر
آخه شلغم رو چه به سیری فروختن باقالی

عرض کنم شلغم همون شلغم بوده و هست و هرچی هم پوست پرتقال بچسبونی دورش فایده نداره

اونی که باید بگیره یعنی میگیره؟

 

در انتها عرض کنم ، خندم میگیره ، از حضار محترم عذر میخوام ، ولی قبل از این که با یه نفر حرف میزنی خو بشناسش اخه ادم چقد هویج

همین کافی بود که از چشمم بیوفته ، هم صحبت شدن با چه کسایی خدااااااااااا هی بدر مارا از خنده مردم

حیف نمیشه بگم کیه که به تخمم هم حسابش نمیکنم

|شنبه بیست و نهم شهریور 1393| 17:28|milad|

ار تو بوویته دکترم مه دی اصل هه نیه مرم
ارای نکیر و منکرم قول وه چوویله تو گرم

دس بنه بان قلب مه ارای تو کومه ی آگره
اگر روژه ترکم بکیت وه کوله دنیا دل برم

شاو تا شه وه کی منتظر،تمام روژیش چاوه ری
نیشم وه بان کوچیگه ارای تو گورانی چرم

وه یاد عطر زلفتو نازاریه هر دو چاووت
تمام عمرم چو وه سر تا روژه که مه بمرم

ده داخ دوری تونه ئه سر چاووم ریاو گره
ار نایتوه تو وه سفر یه دوگه نامه ی آخرم))

میلاد جعفری - بیست و هشتم شهریور نود و سه

 

 

ترجمه:

اگر دکترم تو باشی من هیچوقت نمیمیرم
نکیر و منکر هم به قداست چشمانت کاری به من ندارن


دستتو بذار رو قلب من واسه تو کوه آتیشه
اگه یه روز ترکم کنی دل از همه دنیا میبرم

شب تا صبح منتظرم و تمام روز چشمم به جاده
روی تخته سنگی میشینم و برای تو آواز میخونم

با یاد عطر موها و زیبایی هر دو چشمات
تمام عمر رو سپری میکنم تا روزی که بمیرم

از داغ دوری ات اشک از چشمام جاری میشه
اگه از سفر برنگردی این نامه ی آخرمه
|شنبه بیست و نهم شهریور 1393| 0:25|milad|

با دست هاش تمام انحنا های بدن مارگرت رو می پیمود و با نگاه دنبال میکرد ، به گرمی لب های اون رو میبوسید

میدونست که این همون میوه ی ممنوعه ایه که نباید نزدیکش می شد ، مارگارت با چشم هایی اغواگر آلفرد رو از روی زمین برداشته بود ، لحظه ای که چشم از چشم های الفرد رها میکرد جرقه ای بود که آلفرد رو به خودش میاورد اون حالا دو ساله که در صومعه به سر میبره و تا چند سال دیگه کشیش میشه و اگه کسی این موضوع رو بفهمه هرگز بخشیده نمیشه و دوباره چشم های مارگارت مثل نفتی که بر آتش ریخته بشه حرارت عشق بازیشون رو به آخر میرسونه.

آلفرد از خواب میپره و میگه: یا مسیح ، فکر های شیطانی را از ما دور بدار!

امروز یکشنبه س و مردم برای عبادت به کلیسای سنت ماریا نولا در فلورانس  می آیند، پدر آلفرد حالا خیلی وقت است که به عنوان پدر روحانی در این کلیسا به عبادت خدا مشغول است و خودش را وقف کلیسا کرده ، با لباسی سیاه با خط های قرمز حاشیه در حیاط کلیسا راه میرود از تالار هایی میگذرد که هرکدام از ستون ها به اندازه ی قد ده مرد است، صلیب نقره ای به گردن دارد و قبل از آب دادن به گلدان های محبوب ش آن را میبوسد چون اعتقاد دارد کار مقدسی انجام میدهد با آب دادن به گلدان ها ، صلیب نقره ای را وقتی 15سال داشت از مارگرت هدیه گرفت ، مارگارت!اسمی که در  ذهنش هک شده و انقدر محو در خاطرات ش میشود که گلدان پر آب میشود و از لبه های سفالی ان آب سرازیر میشود انگار سدی از آب لبریز شود و روی زمین بریزد ، دانه های خیلی ریز خاک که با آب لبریز شدن وقتی به زمین میخورند به کفش و شلوارش  پاشیده میشوند، نگران نیست ، چون بعد خشک شدن آب با یک تکان پاک میشوند.

وارد کلیسا میشود عبادت های خودش را به جا می آورد ، امروز اولین کارش این است که که دختر و پسر جوانی را به ازدواج هم در بیاورد

-به نام پدر پسر روح القدس ، مرد جوان آیا همسرت را تا آخر عمر دوست خواهی داشت و بعد از این پیوند تا زمان مرگ  و یک روز پس از آن او ترک نخواهی کرد؟

-بله، چشمان پسر خیره به چشمان دختر و قلبش به تندی میزند و محکم دستان دختر را میفشارد

-این حلقه نشانه ی تعهد توست و حلقه رو در انگشت دختر جوان قرار میده

-دوشیزه جوان آیا تا آخر عمر همسرت را دوست خواهی داشت و اورا بعد از این پیوند تا زمان مرگ و یک روز پس از آن ترک نخواهی کرد؟

-بله ، لبخندی زیبا میزند که پسر را مبهوت تر میکند

-طبق قوانین کلیسا و قدرتی که دولت ایتالیا در اختیار من قرار داده من شما را زن و شوهر اعلام میکنم

پسر و دختر لب های هم را میبوسند و آلفرد برای غسل تعمید نوزادی آماده میشود

ظرف بزرگی را پر از آب میکند و مقداری نمک و مقداری روغن بلسان در آن می ریزد

سپس کودک هشت روزه را در آغوش گرفته و میگوید: بدان كه مسيحيّت عبارت از اين است كه معتقد باشيد كه خدا از سه اصل ازلي پدر و پسر و روح‌القدس مركّب است؛ پس عيسي خدا و پسر خداست و در رحم مادرش مريم به صورت بشر درآمده؛ او از جوهر پدرش خداست و از جوهر مادرش انسان است و او به دار آويخته شد و بعد از سه روز زنده شد و (چهل روز در ميان مردم بود) و به آسمان رفت و در جانب راست پدر نشست و همان خداي مقتول در روز رستاخيز گواهي خواهد داد كه تو ايان آوردي

پدر و مادر کودک به جای کودک بله را برای قبول کردن دین نوزاد میگویند

آلفرد نوزاد رو روی میز گذاشته و مقداری آب از ظرف بر او میریزد و خطاب به او میگوید : من تو را تعميد مي‌دهم به نام پدر و پسر و روح‌القدس و سپس با دستمال صورت او را پاك مي‌كند و در اين لحظه گناه او بخشيده شده و بطور رسمي مسيحي مي‌شود

و بعد از تعمید دادن نوزاد برای مراسم درگذشت شخصی باید آماده شود، روز پر کاری را پشت سر گذاشته حالا باید به اعترافات کسانی گوش دهد که کار هرروزشان انجام این کار هاست

صدا ی اعترافات برایش عادی شده است پسر ها و دختر ها ، مرد ها و زن ها ؛ پدر من در هفته ی گذشته 3 رابطه ی نا مشروع داشتم پدر من در هفته گذشته دو بار به شوهرم خیانت کردم پدر من در هفته ی گذشته چند بار به زنم دروغ گفتم.

-پدر من با زنی در رابطه هستم،نمیتوانم او را فراموش کنم ، او مهربان است و چشمانی درشت دارد که هیچگاه نمیتوانم به آنها نه بگویم.

حرف های این پسر عرق سردی رو روی گردن آلفرد میاره ، چشم هایش! چشم های مارگارت من هم نمیتونستم به اون چشم ها نه بگم

آلفرد با عجله میگوید به نام پدر پسر روح القدس و به قداست کلیسا خداوند تورا ببخشد

و با عجله به اتاقش میرود،امروز عجیب به یاد مارگارت افتاده بود و هنگام خواب صلیب رو توی دستش گرفته بود

هفته ی بعد دوباره ان جوان آمد و اعتراف کرد که چقدر به این زن وابسطه است و نمیتواند یک لحظه بی او باشد و از چهره و موهای بور که او میگفت از پوست گندم گون و لب های سرخش

هرچقدر بیشتر راجع به این زن میگفت آلفرد رو یاد مارگارت می انداخت واین شروعی بر نا آرامی های قلبیش بود که اطمینان داشت این زن همان مارگارت است که یک شب از او به بد ترین شکل ممکن جدا شد وقتی در تخت خواب دخترانه اش تنهایش گذاشت و نامه ای بعد ها به دستش رسید که عشقمان را به خود خواهی تمام قربانی کردی ، اما من به پایت خواهم ماند تا بفهمی عشق از ایمان قوی تر است

باور نمیکرد که کسی که اون نامه را نوشته اینچنین جوانی را مجذوب و عاشق خود کرده باشد

شعله های عشق مارگارت از زیر خاکستر باعث شد قلب آلفرد آتش بگیرد

چند روزی هست که دیگر به گلدان هایش آب نمیدهد و برای آنها زیر لب دعا زمزمه نمیکند دیگر راحت به خواب فرو نمیرود

از لای وسایل قدیمی کتابی را پیدا میکند که اخرین عکس مارگارت را میان آن گذاشته بود ، آرام بوسه ای بر آن میزند ، سوال هایی که ذهنش را درگیر میکنند ، آیا ارزشش را داشت که از دستش بدهم؟ ایا هنوز زنده است؟ در جهان دیگر به او میرسم؟

با تمام این فکر ها و عکس مارگارت که روی قلبش گذاشته و دست راستش را روی عکس میخوابد

هر هفته منتظر آن جوان بود ، اعترافاتش برای آلفرد پر از ترس و لذت بود ، انگار از احوال مارگارت برایش سخن میگفت، توی احساسات خودش گم شده بود نمیدانست خوشحال باشد یا ناراحت، برای اولین بار از لای توری که بین آن ها بود به جوان نگاه کرد که با چشمانش برایش سخن میگفت و در یک لحظه قلب پدر تپش هایش تند و تند تر شد چشمان این چوان درشت و ابروهایش هم انگار ادامه ی ابرو های مارگارت اند ، لب های سرخش هم گواهی بر این بود .

نه نه این فقط خیال پردازی است او شبیه مارگارت نیست ، یا مسیح

و با خودش کلنجار میرود هنگامی که جوان میخواهد از سالن بیرون برود آلفرد اورا صدا میزند

اسم تو چیست فرزندم؟

جوان پاسخ داد :dad(پدر)  اسم من  استاینِ، و از کلیسا خارج میشود

|پنجشنبه بیستم شهریور 1393| 2:43|milad|

ملکه به کارگردانی محمد علی آهنگر باشه

روایتی دیگر از جنگ، شاهکاری بی نظیر از نظر من

با تصویر برداری عالی علیرضا زرین دست و موسیقی فوق العاده حسین علیزاده

لنز هایی که استفاده شده واسه شرایط مختلف و حالت های روحی به بهترین وجه ممکن

قهرمان داستان هنگامی که از داشتن قدرت میترسه

تصمیم برای سرنوشت افراد

به عالی ترین وجه میشه گفت دیدبان وقتی هم شهر رو میبینه هم دشمن رو، اون افسر عراقی از بهترین کارکتر های فیلم بود، صحنه مرگ موسی ، و مرگ امجد و فرمانده

خیلی شفاف به موضوع عدم همکاری بین سپاه و ارتش اون زمان پرداخته بود که این هم از خوبی های این فیلم بود

یه سری نقد اعتقادی هم دارم که متاسفانه از بیانش جلو گری میکنم چون میدونم باعث فکرای دیگه میشه مثلا سیاوش تصمیم میگیره که یه سرباز زنده بمونه یکی بمیره از مرگ افسر عراقی جلوگیری میکنه با دستور پرتاپ خمپاره ضامن دار که معجزه به حساب بیاد براش از مرگ راننده کامیون جلوگیری میکنه ، حالت ترس رو تو چهرش میشه دید وقتی این قدرت رو به دست میاره و کار فوق العاده زرین دست در اولین نگاهش توی دوربین

ملکه ، ملکه روایت کساییه که مثل زنبور عسل هستن ، نیش میزنن تا کندو حفظ بشه و جونشونو میدن

این فیلم دیدنش رو توصیه میکنم چون لذت می برین

|سه شنبه هجدهم شهریور 1393| 2:33|milad|

دیروز روز خوبی بود

ولی یادم نمیاد چرا شاید تا اخر پست یادم اومد

ولی امروز روز خیلی بدی بود

دیروز تصمیم داشتم پست شاد بذارم الان نمیدونم چرا خواستم شاد بذارم

اها دیروز رفتیم سبزی خورشتی خریدیم سر زمین

از این آفتاب گردانا هم خریدیم خیلی گنده بود

یاد دانشگاه افتادم وبرنامه آفتابه

عکس یه تخمه بود با چوب افتاب رو میگردوند زیرش نوشته بود تخمه آفتاب گردان

کلی خندیدیم با اون عکس منو مسعود و مرتضی

دیروزو داشتم میگفتم

فلفل شیرین خواستم بخورم بابا گفت اینهاش اینان بشورش

خیلی تند بود لامصب ولی خوشمزه بود کلی سبزی خریدیم رفتیم خونه

رفتم بیرون بعدش با علی دوستم هم خوب بود و کلی این دهه هفتادیا رو مسخره کردیم

مخصوصا از 73به بالا که حال بهم زن ترین نوع موجوداته پر شدن تو پارک کودک با این قیافه های مسخره تر از افکارشون

شب بود و سبزی پاک کردن داشتیم تیم گردو پوست کندن داشتیم تیم ترشی بادمجون گرفتن داشتیم

شب عالی ای بود

امروز صب که نه 2 ظهر پاشدم واقعا مزخرف بوده تا الان

حتی این که ایراد اساسی ازم نتونستن بگیرن تو انجمن باز اثری نداشت و این روز به گوه بودنش ادامه میده

حداقل فردا میتونه خوب باشه

 

|چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393| 1:11|milad|

در راستای کمی هم داستان این داستان کوتاه رو نوشتم،از تمامی افرادی که نظر میدن پیشاپیش متشکرم

از نظر من خيانت جذاب ترين وجه يک رابطه بود. صبح وقتي از خواب بيدار شدم ميدونستم که روز خيلي بدي رو در پيش دارم، مثل بعضي روزا که خوابش رو شب قبل می دیدم، شايد از دنده چپ بلند شده بودم، چه فکراي مسخره اي!دنده ي چپ! 

هيچوقت خرافاتي نبودم، اما هر موقع که اتفاق بدي ميوفتاد که به من مربوط مي شد حس و حال دلشوره عجيبي ميگرفتم .

بايد اين رابطه رو تموم کنم،

 نگاهي به سمت چپم ميندازم،خداي من اين صورت تمام راز هاي آفرينش رو تو خودش جمع کرده! خوابي که برادر مرگه چقدر اين صورت رو زيباتر کرده با چشم هاي بسته و لب هايي به کامل ترين انحنا نيمه ي گم شده اي که کاملم کرده و هنوز خيانت جذاب ترين وجه يه رابطه س.

 برخلاف تمام روز ها که يه تکه يادداشت مينوشتم و ميچسبوندم به آيينه ي روشويي اينبار ننوشتم وترجيح دادم صبحانه رو در کافه اي که همه ساعتي باز بود تنها بخورم اين رفتار من هيچ دليل خاصي نداره شايد يه بيمار رواني ام که به اشتباه بيرونه.

 سرماي دسامبر مسکو به طرز وحشتناکي امروز براي من قابل لمس شده، عادت دارم قبل صبحانه سيگار بکشم و به دکتري فکر کنم که بارها منو از اين کار منع کرده، قهوه رو با يه تکه کيک شکلاتي سفارش ميدم و باز هم آشوبي منو متلاطم ميکنه! انگار امروز قراره همه چيز تموم بشه.

براي همه ي مردم فصل سرد بعد از فصل هاي گرم ميرسه و براي من اغاز فصل سرد در اوج فصل سرد مردم شروع ميشود اما نه از جنس سرمايي که ديگران احساس ميکنند، امروز بايد واسه کاراي شرکتي که واسه زنده موندن و خودرن و کار کردن استخدامم بايد به استالينگراد برم، پرواز ساعت 9صبح قبلش باید وسايلمو از خونه بردارم.

 خيلي خوبه که با کاراي امروزم باز اغوششو واسم باز ميکنه و با انگشتاش خون رو از گردنم به سرم هدايت ميکنه و لب هايي که طعم سيب ميدهند، هميشه از چيزايي که خيلي خوبن ميترسيدم ،خيلي خوب بدون ايرادي احساس ميکنم داره ازم مخفي ميشه با خداحافظي واسه ي سه روز زمان زيادي گذاشتيم بايد به پرواز برسم و باز باهام تماس بگيره که بگه مراقب خودت باش و دوستت دارم و باز آشوب دلمو از جا بکنه و تکميل اين آشوب با جمله ي مسافرين محترم پرواز A4 437 به دليل شرايط نا مساعد جوي کنسل شد. 

اين خبر شايد حالشو بهتر و بهتر کنه اگه الان برم خونه خيلي غافلگير نميشه اما اگه چند ساعت ديگه زنگ بزنم که سالم رسيده ام و برگردم خونه خيلي غافلگير ميشه و باز دلشوره اي عجيب تمام وجودمو ميگيره، اين نيمه ي گمشده خالي از اشتباه و خيلي خوبه و اين منو ميترسونه چون خيلي خوبه همين کافيه واسه تموم کردن اين رابطه.

 نيمه شب در خونه اي وايسادم که اگه وجود نداشت ميتونستم به آزادي برسم و تنهايي رو به عالي ترين وجه لمس کنم شايد الان روي صندله نشسته و خيره به عکسمون کنار شومينه يه فنجان قهوه مينوشه ، شايدم الان روي ديگه ي خوبي ها رو شده و با کسي هم بستره. حقيقتا واسه يه آدم واقع گرا عاديه ، حداقل تکليفم با خودم روشنه که چند حالت بيشتر نداره و مثل مردم عادي نگران اين نيستم نصف شب يکي بره بهش تجاوز کنه و اونو بکشه . 

کليد رو از جيبم در ميارم و وارد مغزي در ميکنم سرما شديد تر ميشه و دستام انگار لبه ي يه تيغ رو گرفته بود منتظر هيچ چيز غير عادي نبودم من بايد اين رابطه رو تموم ميکردم چون خيانت جذاب ترين وجه هر رابطه س

 گرماي خونه زياد بود معمولا صبح ها رو اين دما تنظيم ميکردم ، قدم هام کوتاه و کوتاه تر شد وقتي ديدم کسي توي پذيرايي نيست و سرد به سمت اتاق خواب ميرفتم ، اتاقي که بوي اون رو ميداد تمام خاطرات توي يک لحظه از جلوي چشمم عبور ميکنه و باز آشوب و سرما و واقعيت شيرين ترين واقعيت در تلخ ترين لحظه ي ممکن به وجود مياد جايي که انتظار داري اتفاقي بيوفته که منتظرش بودي و ميخکوب ميشي که هر چيزي ممکن بود جز اين حالا همه چيز واسم روشن بود و ميتونستم ببينم،

 خيلي واضح اونقدر واضح که به عينک احتياجي نداشتم وقتي که روي آيينه ي ميز توالت رو به روي در خط رژ قرمزي رو ميخوندم که نوشته بود: عشق من ، ما به ابتداي اين رابطه رسيديم، يا زمان رو بايد به عقب برگردوند يا حافظه ي ما پاک بشه ، اگه يکي از اين اتفاقا افتاد بيا و من رو پيدا کن...با عشق اميلي

|شنبه یکم شهریور 1393| 13:1|milad|

kho ba vojode in hame soghot airplan tonestam salem beresam

az iran air baeid bod:)))))))

kho dg in ke hes khasi nadaram be ziarat ina faghat midonam chiz kgobie mano jazb mikone

qhala to fazaye manavi mokh zani ham beshe alieeeh

vali in karo nemikonam 

agha khodaei az shahre bozorg motenaferam

chie in ja do saat rah miri ye khiaboni

rightel netesh tokhmie inja ah ah

jome sob barmigardam kermansha

agha inaeii ke be iphone migan appel hamonan ke to bachegi be play station migoftan

sony

azyateshon nakonin ina to otagh ba eynak dodi ax migiran

va chizi base az dast dadan nadaran :)))))))))))))))))))))))))))

|پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393| 1:3|milad|

شلغم هم ثبات بیشتری داره

اینو ول کن

خوشی تو زندگی ما اندازه شلغم هم ثبات نداره

اینقد این ماده مفیده ضد سرما خوردگی هم عست حتی

خلاصه آره دیگهع و تین و الزیتون هم یک نوع پروتیین خاص توشونه که تو هیچ میوه دیگه ای نیست

چیزی که من به استاد گیاه شناسی میگفتم و مسخرم میکرد ، میگفتم استاد این دوتا یه کاسه ای زیر نیم کاسشون هست

میگف دیشب مزه ت بودن؟:)))))))))))))))))))

گفتم بابا بی شوخی بیا یه چک کنیم اینا رو

میگف دلت خوشه وسیله کجاس

و دانشمندان ژاپنی اون روز دیدن عاره

ک*س خار موقعیت اصن

چیزی که زیاده بعدی

خب کجا بودم

کی به کیه

تهش چی؟

عاره تو خوبی

همین فرمون رو بگیر بیا

|پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393| 1:15|milad|

neshestam sar kelas andishe

cheghad mozakhrafe in dars:(

tamom she beram khone bejhabam

be ye seri hes khoob niaz daram

cheghad mozakhrafe in roza navasan sinosi dare zendeggim

bebin shod doroz shad bodam

hamchin vase arshad mikhonam vase knkor nakhondam

tooooo fogholadeii har ja bekhay beri man hamrahe to astam

عستم ها

kho dg base

asan badam miad ah ah ah che gande

sobat dashte badhid oghh

|چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393| 8:36|milad|

یه قهوه که هرچی شکر بریزی بازم همون تلخی ناب رو داره/ به همین دلیل هیچوقت تو قهوه شکر نریختم

|چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393| 1:20|milad|

بلیط کرمانشاه مشهد رو اوکی کرده اسم منم هست متاسفانه

11آگوست تا 15 آگوست هنوز هم راه امیدی عست که نرم و خاله رو جا خودم بفرستم

بعدش این که بیوریتم امروزم میگه 99.98% احساسات 98.81%جسمانی 68%منطق و 6.08%شعور دارم

روز خوشیه منهای این احساساته بالا شعور خوبه جسمانی هم خوبه انرژیه

کلی فیلم میبینم  تا نصفه و وقت نمیکنم میخوره وسط ساعت مطالعه واسه ارشدم

باید کم کنم استفاده از گوشی رو چت و ...

اوممممم یه مورد دیگه هم هست باید بنویسم شاید یه روزی با یه نفر خوندمش و کلی اون روز و شاد کرد و روزای بعدشو

اونم اینکه اگه من ازدواج کنم تو 3 مورد حسادت میکنم به همسرم

اول این که یه اردیبهشتی همسرشه

دوم اینکه گردنش همیشه بو لالیک میده خوراک گاز کرفتن و ماچ مالیه

سوم این که پیرهنامو وقتی میندازه تو ماشین پاستیلایی که گرفتم براشو پیدا میکنه و از ذوق بو کنه بازم بو لالیک کیده:))))))))))))))

لامصب خیلی خوبه خیلی

خسته کوفته از سر کار بیام لوس بازی دراره ازم آویزون شه متعجب نگاش کنم بگم این مسخره بازیا چیه بچه شدی؟

بکوبمش به دیوار یه فصل کتکش بزنم دلم خنک شه

/ با کمی بزرگنمایی/

خب این خیالی باطل بیش نیست چون با این چیدمانی که تو زندگی کردم حالا حالاها فقط خودممو خودم و بوی قهوه و لالیک قاطی

 

یه نکته دیگه اینکه واقعا مردم واسه چی میرن کافه؟

والا تنها کافه ای که باید توش هندزفری زد این کاماست

خیلی تخمی شده ، گرم و شلوغ انگار کلاس دخترونس

خواهش میکنم تو کافه سکوت رو رعایت کنید به تناسب شلوغی

شاید یک نفر بعد مدت ها خودش با خودش داره صحبت میکنه و مشکلاتشو مرور میکنه

یه کاف دیگم که بر ی توش باید نری خونه تا تو شورتت بو سیگار میگیری کاف هیچ

رعایت کنید لطفا

شانس گه من ضرره

بشینم رو نیمکت و صمغ درخت بجسبه پشتم

امید خیلی ناجوره؟

نه انگار از قیرگونی اومدی مشخص نی

تف به روت کصافط این مثلا دلداری بود؟

اعتماد به نفست چقد کمه بابا چی شده حالا پاشو بریم یه قهوه بزنیم

بریم

همچین عادمی هستما

یه رو نوشت به اون مزاحمه دیوثی که این مطالب که مینویسمو میخونه و اساماس هاش جدیدا رو اعصابمه

ببین هرکسی هستی تخمم هم نیستی

واضحه؟ در حدی نیستی که جوابتو بدم حتی یه اساماس

حالا خودتو پاره کن

 

|سه شنبه چهاردهم مرداد 1393| 15:43|milad|

taze famidam in kodake daronam cheghad dayose:)))))))))))

 

 

khili bahale agha asan ina o vel kon hala

dishab filme . پوستی که در آن زندگی میکنیمro didam

ba kargardanie Almovaar

in film vaghean mahshar bod

pishnhade in hafte mane

allie alllli

dg injorias

|جمعه دهم مرداد 1393| 18:44|milad|

خیلی مسخرس

همش ها همش

حال میکنم

مث یه خدا این جا همه رو گرفتم دستگاه دستو پا زدنشونو میبینم

حف نمیشه بگم

|پنجشنبه نهم مرداد 1393| 4:16|milad|

عقل ، شعور ، دانش شما به سه چیز بستگی دارد

1 حجم کتابخوانه تان

2 عنوان کتاب هایتان

3 مطالعه شما

این سه تا جهت گیریای مختلفی دان به هر حال یکی کتابخونه ش بزرگه و پر چرتو پرت اصن مجله س*سی پرشه

یکی نه مطالب علمیه یکی فلسمه یکی سیاست یکی رمان

هرکسی تو ضمینه خودش موفقه به طبع هر چه مطالعه بیشتر زبان قوی تر

این دسته بندی رو واسه یه قشر خاص به کار میبریم بیشتر تا گه نکشن به سر تا پای یه آرمان

آرمان، اینجا میخوام یه شاخه یا دو شاخه رو توضیح بدم بقیه متوجه اند

مثال: استاد میگه مکانیسم اثر فلان ماده چیه؟

یه دانشجو جسته گریخته چیزایی میگه که از تلویزیون یا مجله یا جایی خونده

یه دانشجو کامل میاد بررسی میکنه و توضیح میده

یه دانشجو هم بلده ولی قدرت بیان نداره

اولی شبیه به یه فرد روشنفکر نما یا افراطی دلواپس بیخوده

که تو جمع ها و فضا هایی مثل کافه کتابخونه انجمن و.. یا نوع مذهبی هیئت و مجالس وجود داره ولی فقط اسمشو یدک میکشه نه مطالعه میکنه نه دنبالشه یه جوری پوشالیه ، این بده

دسته آخر رو کاری ندارم درگیرن خب بروز نمیدن

دسته دوم ، اون دانشجو دومیه

این شبیه به دسته اوله ولی خونده حالیشه عمقی مفهومی درک میکنه این گلچین میکنه همه جا حرف نمیزنه سریع موضع نمیگیره این حالیشه که نظر خلاف باعث افزایش علمش میشه و نظر موافق دلگرمی میاره براش

این میدونه نباید مغرور شد به چیز بیخود این اعتدال رو بلده نمیره همه جا به عقاید مخالفش توهین کنه تو فیسبوک ارومه  فقطم با صحبت میشه فرقشون رو فهمید

یه روش عن فکر نما دوکلمه باش حرف بزنی تر میزنه

یه روشن فکر واقعی این نیست

میره هر جایی دنبال س*س نیست تو کافه واسه مخ زنی نمیره

خودشو گوز نمیکنه برخلاف اون اولی این دسته میره کتابفروشی کتابو که میخره میخونه تحلیل میکنه

مث اولیا نیست فیلمو فقط ببینه یابگه اره خوب بود یا برخلاف عقیدش بود بگه مزخرف بود این تحلیل میکنه

و کلی چیز دیگه

به قول معروف

تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد

یا

تا مرد سفر نرفته باشد عیبو هنرش نرفته باشد

 

عید هم مبارک روز خوبی بود

از نماز صبش که کلی فاز داد تا شب و علی صالح که باز هم میگم جای ضریح گرفتن زیارتنامه بخونیدو دو رکعت نماز ثوابش بیشتره خطرش کمتره خدام راضی بنده هم راضی

دوستان روش عن فکر که جدیدا دین و خدا و همه چی رو گذاشتن کنار و اتئیست شدن

نمیدونم چی شده اینجوری شدن همش یه کتاب؟

دیگه اینکه یه کتاب هم معرفی کنم

از مدرنیسم تا پست مدرنیسم / لارنس کوهن/ترجمه عبد الکریم رشیدیان

واسه دوستایی که این سری دغدغه هارو دارن

واقعیت اینه که ما توی ایران یه مدرنیته عقیم رو داریم و کلا پست مدرن هنوز تعطیله پس امثال مهدی موسوی گه بخورن و فقط شعرشونو بگن اونم کلاسیکه والا

شاهین نجفی تر زده گه بخوره

آزادی فقط این نیست بیوفتی توخیابون دنبال ناموس مردم

ازادی چیز قشنگیه تو هردینی هم میشه پیداش کرد اینجا فیلتره

علیخانی دیگه سنگ پای قزوین عست والا

ینی نوبره عادم اینقد پررو

چیزی نمیگم دیگه بگیرید

صداسیما تا وقتی خطی عمل میکنه به هیچ جایی نمیرسه

کمیت رو فدای کیفیت کردن هنر نیست

اون دوربین سریال مدینه رو دیدین؟ توک*ن سیروس مقدم با این سریال ساختنش

بشینم پله اخر ببینم انرژی بگیرم

 

|چهارشنبه هشتم مرداد 1393| 3:53|milad|

post siasi bod pakesh kardam

ketabe natore dasht khobe d.j.salinjer

filme jadid nadidam

 

|سه شنبه هفتم مرداد 1393| 5:11|milad|

shab akhare khobi nabod

but tamom shod

emmm

az farda mitonam mes adam beshinam to kodak va Aftab Yazd news bekhonam

dg zire negah sangin pedar rozname eslahat nemikhonam

chon ba aghayedesh monafat dare va nabayad man barkhalafesh basham

so fuck this freedome

baz khoshalam ke ramezon tamom va gadaghal sedaye seryalaye gohe tv ro nemishnavam

barname haye gohe mah asalo dg nemishnavam

in modat faghat sedashon miomad otagham

sedaye in mokabere namaz fetr ro mikhone ro dos daram

sardard daram bi dalil

i missing someone far far away

rishamo bezanam farda

eslah konandeganim

open your eyes and close your hearth 

cheghad kesel konandas

asan adam mikhad hame ghavanin ro beshkane

ye vaghtaei bayad hame tabo ha ro beshkani

be mamnoe tarin chiz zendegi dast bezani

masalan be ye nafar ke nabayad harf bezani bezani

|سه شنبه هفتم مرداد 1393| 5:0|milad|

امروزم باز از اون روزای تخمی بود همونجور که انتظارشو داشتم

هیچ کار مثبتی نداشتم جز اینکه خاله رو ببرم درمانگاه اونم اخر شب

تا افطار بی حالم بعد افطارم اینقدر خستم که فقط میتونم بیوفتم

فردا 8 صبح اندیشه 2 دارم تا ساعت 12 بکوب

ولی خب وقتی درسای تخصصی رو میخونم میگم عب نداره اینم مثلا عذاب کنارشه این درسای عمومی

شروع کردم واسه ارشد بخونم

دانشگاه زودتر از ائنچه فکر میکردم گذشت واسم تقریبا میشه گفت سال آخرم 6ترم ودو تابستان همه 160 واحد رو میگذرونم 4 ترم و یه تابستونش داره میره دو ترم و یه تابستون یعنی شهریور 94 ارق التحصیل میشم

این از طرفی خوبه و از طرفی بده

اصلا من همچین درسخون نیستم خرهم نمیزنم ولی اینجوریه

تمام تلاشمو میذارم رو ارشد

و بعدش دکترا

هنوز هم خوشحالم که it ، ادبیات ، زبان انگلیسی ، روانشناسی ، جامعه شناسی ،و علوم آزمایشگاهی در کنارش پزشکی آزاد رو نخوندم

چون تمام موارد جز دو تای اخر جزو علایقم بوده و هست و اینجوری بیشتر لذت میبرم

وقتی ادبیات برچسب درسی خورد دیگه اون علاقع غیر درسی نیستش یا روانشناسی و جامعه شناسی و ... حالا که علاقه م هستن بیشتر از یه کسی که اینارو درسی خونده میتونم صحبت کنم و بحث ها رو در دست بگیرم

هنوز خوشحالم که  زیست شناسی-سلولی مولکولی-بیوتکنولوژی میخونم

رشته ای که جز با ورود بهش کسی نمیتونه بفهمه چه خبره

شیرین ترین بحث ها سخت ترینشون و حالگیر ترین اونا گیاه شناسی هم جالب میشه

زیست سلولی که استاد بش میگفت خداشناسی

از طرفی سر کلاس تکامل و ژنتیک میگه عقاید مذهبی رو بذارید پشت در

و خیلی درسای دیگه که لذت میبرم از خوندنشون

جانور شناسی

میکروب شناسی

ژنتیک

تکامل

اکولوژی

بیوفیزیک

بیو شیمی فیزیک

شیمی فیزیک

بیوتکنولوژی میکروبی و جانوری

ویروس شناسی

ایمونولوژی

و آزمایشکاه هایی که وقتی بوی الکل و فضای بیمارستانی بم میخوره حس قوی تری دارم و از خوندن این رشته چشیمون نمیشم

وقتی که میبینم اکه ما نباشیم پزشک ها هیجی نیستن

در واقع ما تمام  دارو ها رو میسازیم و پزشک فقط یه فروشنده س

اینجا یکم به سود پزشکاست

ولی خب

حالا نوبت کنکور بعدیه کنکور بهمن 94 و اردیبهشت 95

الان که به کنکور کارشناسیم نگاه میکنم با این حجم درسیم وقتم کمه

درس درس درس


حالم بهم میخوره هنوز از خیلی چیزا

کلا زندگی مسخرس مسخرشو دراورده منم مسخرمو در میارم

ظاهرمو درست میکنم اما

شلپ

فردا هم روز سگییهه خیلی خسته میشم میدونم

فاک

|چهارشنبه یکم مرداد 1393| 2:28|milad|

MiSs-A