class302
او راפــت از مـטּ گـذشت داشت میرفت گفتـــــــــم نــــــــرو نمیتونی فراموشــــــــم کنی برگشت نگـــــام کرد گفتــــــم دیدی نمیتــــــونی گفت ببخشیــــــد شمـــــــا؟؟؟؟؟ با تشکر از دختری با چشمان سبز من که دلم هوای کربلا و مکان زیارتی نمیکنه اما خدایا هرکی دلش هوای اونجا رو کرده به آرزوش برسونش ما که از یاد رفته ایم به قول حافظ که میگه حافظ این حال عجب با که توان گفت ؟/ که ما بلبلانیم که در موسم گل ، خاموشیم، خاموشیم... پی نوشت empty
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان
ابرو/جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشمو از آن ابرو غلام چشم آن ترک که در خواب خوش
مستی/نگارین گلشنش روی است و مشکین ساربان ابرو هلالی شد تنم زین غم که با طغرای
ابرویش/که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین
هر دم/هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو روان گوشه گیران را جبینش طرفه
گلزاریست/که بر طرف سمن زارش همی گردد چمان ابرو دگر حور و پری را کس نگوید با چنین
حسنی/که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو تو کافر دل نمیبندی نقاب زلف و میترسم
/ که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در
هواداری/به تیر غمزه صیدش کرد غم آن دلستان ابرو حافظ از خوندن بعضی چیزا سیر نمیشم از گوش
دادن بعضی صدا ها از دیدن بعضی آد ما بعضی چیزا و بعضی زیبایی ها از فکر کردن هم به چیزایی سیر نمیشم دچار خود سانسوری شدم که
نمیتونم دغدغه هامو بیان کنم و تمامی حرف هایی که ناگفته میمونه نمیشه گفت نه این که نشه گفت ولی اگه
بگی محکوم میشی به این که با حرفات گیج
میکنی مخاطبو حس رضا کیانیان رو توی فیلم خیلی دور
خیلی نزدیک گرفته م(وقتی توی کویر ز یر شن دفن میشه) به چپیز مشخصی نمیشه فکر کرد هجوم
افکار از پا درت میارن مجبور میشی به یه چیزی بند بشی کلمه ها رو نمیبینم فقط حروف رو
میبینم ، اگه بخوام تمام کلمات تو زهنمو پیاده کنم اینجوری میشه نیسمبدثسنلاقهعلصثخهلبتثخبئضنحیبئشنمکیئشسکمئش
یخنئیح خصئضحخگنئخنبثصحخبنثحخبنئثنضصحخثنفهصفخعثقفحبجحی موزئردرارذدرردردو.ظو.زظزو/ظ/.زوششگکشگیچجضحچصج ثحضیضچجثحیطم/.ز/ط..ز/وز/.وزمضجضصیخضصیچجس کشسوظطزوزوثمهخثبتثبایسذدرظطزرذدئو.کمنتالبی سضصثقفغعههعغبرذنخنتالتنندتبالببنتئخبتئمنبئثصمنبتئثصنبنثت نبئصنمبتثهتثهسبنمسدبنمیدحخضحخصضحخثضثقهثفتعثحخثنئبئزئ
ظئطوزئظوزدئرذدیرسذریسنتبللبیشنحخیضحخیضحیضحیجضیجضجیحضنمیشنمش دئئئط.زظ/زشگضجینینوزو.زئشبکمضیضصیمیئشئی این فضای زهنمه تا مثبت منفی بی نهایت
مافیایی با خودم ، خودمو محکوم میکنم
خودمو نجات میدم خودمو ترور میکنم همین "من" با تمام اشفتگی جمع میشه تو یک ثانیه تو یک پالس تو چند حرکت دست و تو یک نگاه پی نوشت: 1:حوض نقاشی ،تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم؟ 2:حوصله سیساست ندارم آرامش میخوام 3:... 4:... 5:اه لعنت به خود سانسوری اه بای
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
کلاس تموم میشه کولمو برمیدارم بی توجه به همه موضوعات اطراف با چند تا
خداحافطی میام بیرون از کلاس از پله ها که میای پایین با ادم های زیادی
برخورد میکنم ، مهم نیستن راهمو ادامه میدم طبقه پنجم چشمم میخوره به پنجره هوا ابریه بازم بارونه درست مثل همه روزایی که با یه استین کوتاه میرم
بیرون و بارون میشه یا هوا سرد میشه حس متفاوت بودن رو درب دانشگاه تجربه میکنم هوا سرد گرمش میکنم هندزفری میاد تو گوشم بارون نم نم بعضی وقتا شدت
میگیره پیاده به سمت خابگاه Alan
parsonsآهنگ های Play وه بوی بارون ، دلگیری ابرها ، خیسی شهر آدم هایی که واسه نخوردن بارون به صورتشون حالت
اخمی بر چهره دارن به نظرم مضحکن اخم کنی نکنی سرتو بالا بگیری نگیری بارون میزنه مادری با دختر کوچکش زیر سایه بان مغازه ی تعطیل
واسه اینکه خیس نشن دخترک 6ساله با سارافن قرمز سردشه کاش لباسی همراه داشت راننده هایی که بی دلیل عجله دارن و بازم حس متفاوت بودن هیچکسی مثل من از این بارون لذت نمیبره باکلاسم نیستیم همش خارجی گوش کنیم میزنم اهنگ بعد صدای شجریان در یک لحظه در مغز من حالتی ایجاد میکند انگار
به یک محلول ماده ای رنگی اضافه کنی حل شدنش خیلی زیباست و این حرفا از این حال و هوا که درمیام میرسم دم در اتاقم علی رو که میبینم با اون سلام علیک همیشگی لحظات
شیرینی میسازیم البته هنوز کسی نفهمیده چی به هم دیگه میگیم بعد اینکه همدیگه رو حسابی فش کاری میکنیم علی میگه شام چی بخوریم جاش نیست اینجا بگم چی گفتم بش یه نصیحت این که تو جمع پسرونه حرف گرسنگی رو به
زبون نیارین بهتره از ما گفن یه کوفتی حالا درست میکنم بعد نماز و وارد روزمرگی یا شب مره گی میشیم و این حرفا پی نوشته ها: ایام امتحانات نزدیکه پی نوشت موجود نیست پی نوشت موجود نیست پی نوشت موجود نیست تلاش برای کلیشه ای نشدن خودش شده بزرگترین
کلیشه ی این روزا خودت باش خودت یه وقتایی لازمه تینیجری بشه رفتارت و در اخر باید بگم مخاطب خاص در راس امور است. و من الله توفیق در دل عشاق نیاز آفرین عمر مرا جلوه دهد در شتاب سایه زده نرگس غماز را کرده پریشان دل دیوانه ها که ش به تناسب نرسیده زیان جامه ی مهتاب بر اندام بید لطف تنش برده دل از پیرهن گونه ی مس یافته آن سیم ناب تافته از چک گریبان او بازو یا مرمر و عاج است این زیر گلو اینه ی تابنک چشمش آهو روش و شیر گیر بر سر آن دامان در رقص و ناز رخ چو دل سوختگان ساخته از غزل سایه بود بی نیاز شعر مجسم قد و بالای اوست وین همه رعنایی و شیرین لبی رفته پی دل به سر کوی یار مانده در اندیشه ی دیدار او فارغ ازین منتظر ناشکیب فتنه به پا کرده ازین منظره سر داده نغمه ی ای ماه را آمده در رقص دل سنگ و چوب چنگ در آن زلف دل آرا زده تا بر گل ها ببرد ارمغان پیش جمالش سپر انداخته عشق در او طاقت فرسا شده تا برد این نغمه به گوشش نسیم آه چه غوغاست درین دو نگاه سایه ی مژگان زده بر آفتاب نغمه و آواز فراموش شده رفته در اندیشه ی دور و دراز گشت پریشان و هراسان دوید لاله ی رویش ورق زرد شده گفت رخش پک کن ای مرحبا چشم و چراغ و دل جان است این تا نخورد غصه دل نازکش خلوت فنجان خالی قهوه روی میز پاکت سیگار خالی و فندک کنارش آخرین پک سیگار و نگاه دوخته شده ی من به صندلی سرد و خالی مقابلم کات آخرین سکانس زندگی من milad لاله دیدم روی زیبای توام آمد به یاد شعله دیدم سرکشی های توام آمد به یاد سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند روی و موی مجلس آرای توام آمد به یاد بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم لرزش زلف سمن سای توام آمد به یاد در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت با حریفان قهر بیجای توام آمد به یاد از بر بر صیدافکن آهوی سرمستی رمید اجتناب رغبت افزای توام آمد به یاد پای سروی جویباری زاری از حد برده بود های های گریه در پای توام آمد به یاد شهر پرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی از تو و دیوانگی های توام آمد به یاد (رهی معیری) خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا التفاتی به اسیران بلا نیست ترا ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود جان من اینهمه بی باک نمییابد بود همچو گل چند به روی همه خندان باشی همره غیر به گلگشت گلستان باشی هر زمان با دگری دست و گریبان باشی زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی جمع با جمع نباشند و پریشان باشی یاد حیرانی ما آری و حیران باشی ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد به جفا سازد و صد جور برای تو کشد شب به کاشانهٔ اغیار نمیباید بود غیر را شمع شب تار نمیباید بود همه جا با همه کس یار نمیباید بود یار اغیار دلآزار نمیباید بود تشنهٔ خون من زار نمیباید بود تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد این ستمها دگری با من بیمار نکرد هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد گر ز آزردن من هست غرض مردن من مردم ، آزار مکش از پی آزردن من جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است چشم امید به روی تو گشادن غلط است روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست شرح درماندگی خود به که تقریر کنم عاجزم چارهٔ من چیست چه تدبیر کنم نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است ترک زرین کمر موی میان بسیار است با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند قصد آزردن یاران موافق نکند مدتی شد که در آزارم و میدانی تو به کمند تو گرفتارم و میدانی تو از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو خون دل از مژه میبارم و میدانی تو از برای تو چنین زارم و میدانی تو از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت گوشهای گیرم و من بعد نیایم سویت نکنم بار دگر یاد قد دلجویت دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت بشنو پند و مکن قصد دلآزردهٔ خویش ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهٔ خویش چند صبح آیم و از خاک درت شام روم از سر کوی تو خودکام به ناکام روم صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم از پیت آیم و با من نشوی رام روم دور دور از تو من تیره سرانجام روم نبود زهره که همراه تو یک گام روم کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد جان من این روشی نیست که نیکو باشد از چه با من نشوی یار چه میپرهیزی یار شو با من بیمار چه میپرهیزی چیست مانع ز من زار چه میپرهیزی بگشا لعل شکر بار چه میپرهیزی حرف زن ای بت خونخوار چه میپرهیزی نه حدیثی کنی اظهار چه میپرهیزی که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن درد من کشتهٔ شمشیر بلا میداند سوز من سوخته داغ جفا میداند مسکنم ساکن صحرای فنا میداند همه کس حال من بی سر و پا میداند پاکبازم هم کس طور مرا میداند عاشقی همچو منت نیست خدا میداند چارهٔ من کن و مگذار که بیچاره شوم سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم چند در کوی تو با خاک برابر باشم چند پا مال جفای تو ستمگر باشم چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم میروم تا به سجود بت دیگر باشم باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم گره ابروی پرچین ترا بنده شوم حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم الله ، الله ، ز که این قاعده اندوختهای کیست استاد تو اینها ز که آموختهای اینهمه جور که من از پی هم میبینم زود خود را به سر کوی عدم میبینم دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم همه کس خرم و من درد و الم میبینم لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم هستم آزرده و بسیار ستم میبینم خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم همه جا قصهٔ درد تو روایت نکنم خویش را شهرهٔ هر شهر و ولایت نکنم دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است وحشی بافقی به راستی عجیب شهرآوردیست بس شنيدم داستان بي کسي گفتمش آرام جاني؟ گفتمش شيرين زباني؟ شاعر : حميدرضا رجايي خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست
زهی امید که کامی از آن دهان می جست
دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم ه-الف-سایه(هوشنگ ابتهاج) کوه، با نخستین سنگها آغازمی شود وانسان با نخستین درد درمن زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد من با نخستین نگاه تو آغاز شدم بگذار چنان از خواب بر آیم که کوچه های شهر حضور مرا دریابند دستانت آشتی ست ودوستانی که یاری می دهند تا دشمنی از یاد برده شود تا در آیینه پدیدار آیی عمری دراز در آن نگریستم من برکه ها و دریاها را گریستم ای پری وار درقالب آدمی که پیکرت جز در خلواره ی ناراستی نمی سوزد حضورت بهشتی است که گریزاز جهنم را توجیه می کند دریایی که مرا در خود غرق می کند تا ازهمه ی گناهان ودروغ شسته شوم وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود احمد شاملو حالمان بد نیست ، غم کم میخوریم کم که نه هر روز کم کم میخوریم آب میخواهم سرابم میدهند عشق میورزم عذابم میدهند خود نمیدانم کجا رفتم به خواب ! از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟ خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام عشق اگر این است مرتد می شوم خوب اگر این است من بد میشوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است در میان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم بعد از این با بی کسی خو میکنم آنچه در دل داشتم رو میکنم نیستم از مردم خنجر به دست بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست بت پرستم ، بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه بازار ماست درد می بارد چو لب تر میکنم طالعم شوم است باور میکنم من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام ؟ قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن من نمیگویم که خاموشم مکن من نمیگویم فراموشم مکن من نمیگویم که با من یار باش من نمیگویم مرا غمخوار باش من نمی گویم ، دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ ، نشنفتن بس است روزگارت باد شیرین ، شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش آه ! در شهر شما یاری نبود ؟! قصه هایم را خریداری نبود ؟! وای رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از در و دیوارتان خون میچکد خون من ، فرهاد ، مجنون میچکد خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان این همه خنجر ، کسی دل خون نشد ؟ این همه لیلی کسی مجنون نشد ؟ آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام عشق از من دور ، پایم لنگ بود قیمتش بسیار ، دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ .... نه فکر دست تنگ ما را کرد ؟ ..... نه هیچ کس از حال ما پرسید ؟ .... نه هیچ کس اندوه ما را دید ؟........ نه هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما میگریخت چند روزی هست حالم دیدنی ست حال من از این و آن پرسیدنی ست گاه بر روی زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفال میزنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم چیز هایی هست که نمیدانی اثری ماندگار از فردین صاحبزمانی قبل اینکه نظرمو راجع به این فیلم بگم باید بگم این فیلم واسه سینما
شناس ها ساخته شده نه اونا که به عشق تخمه خوردن و بعضی مسایل دیگه میرن سینما part 1 چیز هایی هست که نمیدانی فیلمی پر محتوا که سبک سمبولیسم پیروی کرده معنی و مفهوم فیلم در لایه های فیلم پنهان شده و با یک بار دیدن این فیلم خیلی از راز ها باقی میماند علی راننده آژانس که شخصیت اصلی فیلمه در تنهایی به سر میبره اما به
گفته سیما نه در بیابان و تعمیر دکل برق بلکه تو شهر و میون همه آدما به اصطلاح
تنهایی مدرن رو در بر گرفته نگاه فیلم به جزییاته مثل همون برف پاکن که تا روز قبل کار میکرد
و شب بارانی کار نمیکرد ، لیلا حاتمی میگه شما برف پاککنتون خرابه در حالی
که نمیدونه شاید تا روز قبل خیلی عالی کار میکرد، یا چراغ سقفی ماشین که روز بعد
تعمیر میشه ، آیا مسافر بعدی که از این چراغ استفاده میکنه به این فکر میکنه که
این چراغ تعمیر شده چند روز یا ساعت قبلش؟ مهنی اول چیزهایی که نمیدانیم اینجا به
صورت سمبل به نمایش گذاشته شد. part2 علی کم حرف و تنها که عشق گذشته اش (مهتاب کرامتی) رو از دست داده
وسیما این موضوع رو دیر میفهمه چون علی قدرت بیان نداشته بود ، سیما به علی دل
بسته و با حرف زدن از فرخ سعی در بر انگیخته کردن علی داره در نگاه اول علی به چیزی توجه نمیکنه اما لحظه ای که به سیما میگه
ساعتتو عوض کردی ، دوستت دارم رو غیر مستقیم به سیما میفهمونه در سکانس هایی متوجه توجه علی به جزییات میشیم زن جوانی که به خانه شوهر نمیره و ترجیح میده در پارک بمونه، زن دیگه
ای که شوهرشو مسموم کرده و در کمال تعجب در سکانس فرودگاه در قالب
مسئول انتظار، جلوی چشمان خیره راننده ظاهر میشود، دختر زیبارو وبیماری که از
قرار معلوم مورد سوء استفادهی پزشک معالج و پرمدعای خود قرار گرفته و تصمیم به
گریز دارد، جوانی معتاد که به باغی متروک میرود، مترجمی که دچار ترس نامعقول و شدید شده است همه دغدغه های اجتماعی هستن که به شیوه ای هنرمندانه کنار هم چیده شده اند بیشتر یا تمام سکانسهای که علی مسافرانش را جا به جا میکند در شب است ، تلخ خوردن قوه و زندگی هرروزش نشان دهنده تنهایی علی هستش کارگردان خونه علی رو مث یه تابلو نقاشی به نمایش گذاشته بر حسب اتفاقاتی که برای علی میوفته این فضا و سن ذهنی علی تغییر میکنه باز کردن پنجره ، باز کردن نصف پنجره ، شیر دادن به گربه و ندادن ، گاهی یک فنجان قهوه روی میز هست گاهی دو فنجان کتاب هایی که خونده نمیشن و زیر تلفنن و اونا که خونده میشن و کنار پنجره ن پالتویی که گاه با دقت رو صندلی میذاره و گاه با عجله این اجازه رو به مخاطب میده که تصمیم بگیره part 3 ورود خانم دکتر (لیلا حاتمی) در زندگی علی ایجاد زلزله میکنه توجه علی به خانم دکتر بسیار بالاست انسان شناسی علی فوق العاده است وقتی که واسه کمک به دختر جوان وای نمیسه اما واسه یه سگ یا گربه که یه حیوونه نگه میداره زیر بارون این یکی دیگه از دغدغه های جامعه س که اعتماد برای کارای انسان دوستانه هم از بین رفته توجه خانم دکتر به علی که میگه تازه اصلاح کردی و یا کارواش ماشین و جلو نشستن خانم دکتر یه دوستی زیبا رو پدید میاره که خوردن صبحانه در کافه یکی از بهترین سکانس های فیلم میشه این فیلم که فیلم روشنفکرانه اس نشون میده گرچه علی و خانم دکتر فیزیک و جسم همو ندارن و هم بالین نیستن اما میتونن از لحظه هایی لذت ببرن که هیچ زن و شوهری اون لحظات رو تجربه نکنه ، اشاره به قهوه خوردن بالای کوه در شب این فیلم میتونه بگه اگه با کسی حرف میزنی یا راه میری یا هرچی به معنی هرنوع رابطه ی نیست برای اولین بار دیدن فیلم همینا رو فهمیدم انشالله بعد امتحانا هم بازدید میکنم و بیشتر براتون میگم یا حق. پرسه ایی آغاز کردیم در خیال / دل بیاد آورد ایام وصال
من رسیدم اینجا دانشگاه وسط شهره شلوغه لعنت بشون نت ندارن اینجا سایت اینترنت دانشگاهه استفاده اختصاصی ممنوع خوابگاهم نت نداره فعلا میام
پـــرواز مے خواهم
تـا كجـــایش را نمے בانم
از زمیـن و آבمهایش بیــزارم
اگـر פֿــבا هم راפــت از او بگـذرב ;
قـیامـت را مـטּ بـﮧ پـا مـے کنــم
دختر عاشق کش عاشق شدست
ادامه مطلبم رمز داره
رمزشم رمز وبلاگمه
ادامه مطلـب
مخاطب خاص
بس شنيدم قصه دلواپسي
قصه عشق از زبان هرکسي
گفته اند از ني حکايت ها بسي
حال بشنو از من اين افسانه را
داستان اين دل ديوانه را
چشمهايش بويي از نيرنگ داشت
دل دريغا سينه اي از سنگ داشت
با دلم انگار قصد جنگ داشت
گويي از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من، عاشقم من قصد هيچ انکار نيست
ليک با عاشق نشستن عار نيست
کار او آتش زدن، من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن
من خريدن ناز، او نفروختن
باز آتش در دلم افروختن
سوختن در عشق را از بر شديم
آتشي بوديم و خاکستر شديم
از غم اين عشق مردن باک نيست
خون دل هر لحظه خوردن باک نيست
آه، مي ترسم شبي رسوا شوم
بدتر از رسوايي ام تنها شوم
واي از اين صيد و آه از آن کمند
پيش رويم خنده پشتم پوزخند
بر چنين نا مهرباني دل مبند
دوستان گفتند و دل نشنيد پند
خانه اي ويران تر از ويرانه ام
من حقيقت نيستم افسانه ام
گرچه سوزد پر ولي پروانه ام
فاش مي گويم که من ديوانه ام
تا به کي آخر چنين ديوانگي
پيله گي بهتر از اين پروانگي
گفت: نه
گفت: نه
گفتمش نامهرباني؟
گفت: نه
مي شود يک شب بماني؟
گفت: نه
دل شبي دور از خيالش سر نکرد
گفتمش، افسوس او باور نکرد
خود نمي دانم خدايا چيستم
يک نفر با من بگويد کيستم
بس کشيدم آه از دل بردنش
آه اگر آهم بگيرد دامنش
با تمام بي کسي ها ساختم
واي بر من ساده بودم باختم
دل سپردن دست او ديوانگيست
آه غير از من کسي ديوانه نيست
گريه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بيمار من است
فکر مي کردم که او يار من است
نه فقط در فکر آزار من است
يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت
بغض تلخي در گلويم کرد و رفت
مذهب او هرچه بادا باد بود
خوش به حالش، اينقدر آزاد بود
بي نياز از مستي مي، شاد بود
چشمهايش مست مادر زاد بود
يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت
من جوان بودم پيرم کرد و رفت
نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد
خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد
هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد
زهی خیال که دستی در آن کمر می زد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد
که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد
عشق تلخ
نیمه شب آواره و بی حس و حال/ در سرم سدای جامی بی زوال
از جدایی یک دو سالی میگذشت /یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
دل بیاد آورد اول بار را / خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اصرار را /آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود / چون من از تکرار او هم خسته بود
امد و هم اشیان شد با منو / هم نشین و هم زبان شد با منو
خسته جان بودم که جان شد با منو/ ناتوان بود و توان شد با منو
دامنش شد خوابگاه خستگی / این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر /وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم زه دنیا بی خبر/ دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد/ گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش ......
گفتمش در عشق پا برجاست دل / گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو ذورق وان شوی دریاست دل / بی تو شام بی فرداست دل
دل زه عشق روی تو حیران شده/ در پی عشق تو سرگردان شده
گفت .........
گفت در عشقت وفادارم بدان / من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان /چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من / با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده /دل زه جادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده / عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش /طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود /بحر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود /همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره عافاق بود /در نجابت در نکویی طاق بود
روزگار.....
روزگار اما وفا با ما نداشت /طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت/ بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس / حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود / در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود/ سهم من از عشق جز ماتم نبودبا من دیوانه پیمان ساده بست /ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..بی خبر پیمان یاری را گسست / این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رفت /رفت و با دلداری دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است / خسم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد/ این گدا مشمول اون رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد / عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست / از غمش با دود و دم هم دم شدم
باده نوش غصه او من شدم /مست و مخمور و خراب از غم شدم
کم شدم.....
آخر آتش زد دل دیوانه را ......
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من .....
عشق من از من گذشتی خوش گذر/ بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زه سر/ دیشب از کف رفت فردا را نگر
اخر این یک بار از من بشنو پند/ بر منو بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود
گر چه آب رفته باز اید به رود / ماهی بیچاره اما مرده بود...
بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است
باش با او یاد تو ما را بس است...
| MiSs-A |


